سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
86
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
كه من عاشق تصرّف و فعلهاء توم شاهدم در جهان جز فعلهاء تو نيست از آنك ديدن فعلهاء تو مونس و معشوقهء من آمد . تاج زيد مىگفت چو عاقبت هيچ نخواهد بودن اين چيزها خود در راه يارى بازم كه دمى موافق من بود هم او مىپرسيد كه عقل و دل چيست ؟ گفتم هيچ نيست پس هيچ سخن مگوى و دم مزن چون سخن مىگويى معلوم مىشود كه معانى هست و همچنين [ است ] جواب سوفسطاييه كه هيچ سخن مگوى چون حقيقتى نيست و چون تو كسى نيستى باقرار تو جواب كى گويم . سبحانك مىگفتم پاكى و دورى از عيب تراست يعنى عشق و محبّت تو بايد كه بر جمال بىعيب باشد آن جمال اللّه است هر صفتى كه پيش دلت آيد از عدم و از وجود و تكيّف آن همه عيب است جمال او را نشايد اگر دلت سوى دانشمندى مىرود بىعيبى مىطلبى بىعيب حضرت اللّه است عاشق همين باش اگر صور خلقان مىطلبى آن همه پرعيب است كمال و پاك بىعيب اينجاست . گويى سبحانك و الحمد للّه و رحمن و رحيم و قهّار الى غير ذلك فعلى و عملى است نه قولى اجزاى تو عجبها و خوشيها مىيابد و مىفزايند و كسوهء وجودشان زياده مىشود از مزه و نور ديده و سمع و دل اكنون هماره اجزاى خود را درين آب حيوة آغشته دار آنچ تسبيح كه بر زبان آيد چون بخارى باشد كه از سر ديك برآيد . مىگفتم كه حاصل كفر و اسلام و همه كارها چه باشد و اين كار از بهر چه كنم و فلان كار از بهر چه كنم متقاعد مىشدم از كارها گفتم اى اللّه در من آرزوها پديد آر گوناگون و از بهرها 300 در من ظاهر گردان كه تا تو از بهر پديد نيارى هيچ كس كارى نتواند كردن از بهرها همچون پرهاست تا پر نباشد هيچ نتواند پريدن و بر جاى بماند . أَ فَمَنْ كانَ مُؤْمِناً كَمَنْ كانَ فاسِقاً « * » مؤمن آنست كه اوميد دارد به خوشى و بترسد از دوزخ و فاسق نااميد به خوشى و بىترس باشد و زندگى حيوان به اميد و طمع و يا از ترس و سهم و اگر اين هر دو نباشد پژمرده باشد و يا مرده باشد پس مؤمن زنده آمد و فاسق
--> ( * ) قرآن كريم ، 32 / 18 .